




*از همه چيز گذشتن و به همه چيز رسيدن مهم نيست. مهم از چه گذشتن و به چه رسيدن است.
* انسان همچون رودخانه است. هر چه عميقتر باشد، آرامتر و متواضعتر است.
*يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پرشدنش سوز و نوايي نکنيم...
*يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم...
*يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم...
*يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق از هر بيسروپايي نکنيم.
*نه دل در دست محبوبي گرفتار
نه سر در کوچه باغي بر سر دار
از اين بيهوده گرديدن چه حاصل
پياده ميشوم، دنيا نگهدار ...
*عشق آن است كه هر چه بيشتر ارزاني داري، سرشارتر شود و هرگاه آن را در مشت گيري آسانتر از كفت رود ... پروازش ده تا كه پايدار بماند.
*دو خط موازي هيچگاه به هم نميرسند مگر اينكه يكي از آنها براي رسيدن به ديگري، خود را بشكند

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: می باید ترا تا خانه ی قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانه ی خمار نیست؟
گفت تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم
گفت: پوسیده ست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی، زآن چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
توبزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو درخانه مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی
سعدي